نامه پان ایرانیسم
هواداران پان ایرانیسم در برون مرز
دوره دو، شماره ۳۶ – چهار شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۰ – ۱۶ نوامبر ۲۰۱۱
www.paniranism.info – iran@paniranism.info
درود بر هم میهنان گرامی،
مطالب زیر تقدیم میشوند:
- پاسخ به بی بی سی درباره نژاد مردم ایران
- پیرامون مباحث فرهنگ ملی – «روش» و «ارزش»
- جای نگرانی کجاست؟
- دشمنان را ز خون کفن سازیم
- ایران آبستن حوادث است
- تركها بر ديوارهي تخت جمشيد و خطر فروپاشي
- داستان زندگی یک سوئدی: از خیابان مولوی تهران تا تدریس فارسی در نروژ
- مهندس ساسان بهمن آبادی ممنوع الخروج شد
- رامین پرچمی، هنرمندِ زندانی، به مرخصی آمد
- درگشت سرور حسنعلی صارم کلالی
- نمونه های مقاومت منفی در کشورهای ديگر
- ایران و قطر
- ۲۵ آبان سالروز شهادت سردار ملی، ستارخان
پاینده ایران
هواداران پان ایرانیسم در برون مرز
پاسخ به بی بی سی درباره نژاد مردم ایران
سایت بی بی سی فارسی اخیرا مطلبی را با عنوان “اکثر ایرانیان، نژاد آریایی ندارند” به نقل از دکتر مازیار اشرفیان بناب، پژوهشگر علم ژنتیک، در قالب یک مصاحبه منتشر کرده و درتوضیح آن چنین آورده:
«گروهی از محققین ژنتیک در دانشگاه پورتسموت انگلیس، به سرپرستی یک محقق ایرانی به نتایج جالبی درباره نژاد ایرانیان رسیدهاند. این گروه معتقدند اکثر ایرانیان بر خلاف آنچه تصور می شود، نژاد آریایی ندارند بلکه به نژادی تعلق دارند که حدود ده هزار سال پیش ساکن ایران بودهاند. این تحقیقات که قسمتی از تحقیقات جهانی ژنتیک است به سرپرستی دکتر مازیار اشرفیان بناب سالها پیش در دانشگاه کمبریج شروع شده و در دانشگاه پورتسموت به نتیجه رسیده است».
آنچه از عنوان و محتوای این خبر و گزارش بی بی سی برداشت می شود این است که «نژادی به نام نژاد آریایی وجود دارد و اغلب مردم ایران بر خلاف باوری که تا کنون رایج بوده، از این نژاد نیستند و از نژاد دیگری هستند که در حدود ده هزار سال پیش در ایران زندگی می کردند»
پایه ای ترین اصول خبرنگاری ایجاب می کند که اگر مطلبی را از کسی نقل می کنیم عینا همان باشد که عنوان شده و نه اینکه برداشت شخصی و نتیجه گیریهای خود را از گفته دیگران در قالب خبر یا گزارش بازتاب دهیم.
آقای بناب در این مصاحبه می گوید:
با توجه به تفاوتهای زبانی، بعضی وقتها با توجه به تفاوتهای فرهنگی، گاهی تفاوتهای مذهبی، بیست و شش گروه مختلف مورد مطالعه قرار گرفتند و مطالعات ژنتیک نشون می ده علیرغم اینکه ما زبانمون را به عنوان شاخه ی مهمی از زبان ایندو یوروپین یا شاخه ی ایرانی زبان ایندو یوروپین هست از بخشهایی از فلات مرکزی قسمتهای مرکزی آسیا گرفتیم ؛ محتوای ژنتیکی ما به مقدار بسیار بسیار محدود و کمی به اون منطقه بر می گرده؛ مارکرها و شاخصهای ژنتیکی خاصی که ما می تونیم در آسیای میانه پیدا بکنیم ماورا قفقاز که بر اساس تئوریهای موجود منشا اولیه اقوام آریایی بوده، در فلات ایران بسیار بسیار کم پیدا میشن و این نشون می ده که تاثیر ژنتیکی بسیار کمی اگر هم گرفتیم از اقوام مهاجر مرکز آسیا میانه گرفته شده و در ایران میشه پیداش کرد .
دکتر بناب در ادامه می گوید:
ما به این نتیجه رسیدیم که تمامی اقوام ایرانی ریشه مشترکی دارند که بخش عمده محتوای ژنتیکی اونها ، چیزی بیش از هفتاد درصد محتوای ژنتیکی تمام گروههای ایرانی که فعلا در مرزهای سیاسی ایران ساکن هستند و زندگی می کنند به یه ریشه ی مشترک حدودا ده هزار ساله بر می گرده که به دنبال انقلاب نئولیتیک یا پیدایش کشاورزی در حدود همین ده هزار سال پیشتر منطقه جنوب غربی کشور و ایران زندگی می کردند و به هر حال این جمعیت اولیه گسترش و رشد پیدا کرده و در تمام فلات ایران و بعد شاید در بیرون از مرزهای سیاسی فعلی ایران مستقر شدند و این جمعیت ریشه مشترک ژنتیکی تمام اقوام ساکن در فلات ایران است.
گزارش بی بی سی را می توانید به صورت کامل از طریق پیوند زیر گوش کنید
[podcast]http://farda.us/wp-content/uploads/2011/11/Bonab-bbc.mp3[/podcast]
پیش از آنکه بخواهم به دلایل آریایی بودن یا نبودن ایرانیان بپردازم مایلم نظر خوانندگان را به این نکته جلب کنم که تقسیم بندیهای قدیمی بر مبنای شکل استخوانبندی و ظاهر، که انسانها را به نژادهای مختلف تقسیم می کرد امروزه دیگر منسوخ شده و در تحقیقات علمی کاربرد ندارد برای نمونه به این مقاله نگاه کنید:
‘Race’ and research
Modern human genetic variation does not structure into phylogenetic subspecies (geographical ‘races’), nor do the taxa from the most common racial classifications of classical anthropology qualify as ‘races’ (Box 1). The social or ethnoancestral groups of the US and Latin America are not ‘races’, and it has not been demonstrated that any human breeding population is sufficiently divergent to be taxonomically recognized by the standards of modern molecular systematics. These observations are not to be taken as statements against doing research on demographic groups or populations. They only support a brief for linguistic precision and careful descriptions of groups under study. Terms and labels have qualitative implications.
در واقع دوران تکامل گونه ای از انسان که از آن به عنوان انسان مدرن یا انسان کنونی یاد می کنند، هنوز آن اندازه طولانی نشده که نژادهای گوناگونی از آن مشتق شود و از اینرو لغت یا مفهوم«نژاد» را عموما در تحقیقات نوین علمی برای گروههای انسانی بکار نمی رود چه برسد که بخواهند آن را درباره گروههای مختلف بررسی کنند.
سال پیش نموداری را در همین پایگاه درباره میزان خویشاوندی یا پیوستگی تبار ایرانی با دیگر اقوام و ملتها منتشر کردم که آن تحقیق زیر نظر یکی از برجسته ترین متخصصان معاصر علم ژنتیک در دانشگاه استانفورد انجام شده بود و در آنجا هم سخنی از تفاوتهای نژادی نبود و از معیاری به نام خویشاوندی برای نشان دادن اختلافات ژنتیکی میان گروههای مختلف استفاده شده بود. و به همین علت دکتر بناب هم در مصاحبه اش با احتیاط از «ریشه قوم ایرانی» ( و نه نژاد ایرانی) یاد می کند؛ بنابر این بر خلاف گفته ی بی بی سی چیزی به نام نژاد آریایی یا نژاد ایرانی وجود ندارد که ما از آن دسته باشیم یا نباشیم اما قومی با نام قوم آریایی با ویژگیهای تاریخی، فرهنگی، زبانی و ژنتیکی مشخص وجود دارد و در ادامه این مقاله کوشش می کنم تا نشان دهم ایرانیان چه به لحاظ ویژگیهای فرهنگی و زبانی و چه از نظر تباری بازماندگان این گروه هستند.
اما بازگردیم به اظهارات دکتر بناب در مصاحبه بی بی سی : «مطالعات ژنتیک نشون می ده علیرغم اینکه ما زبانمون را به عنوان شاخه ی مهمی از زبان ایندو یوروپین یا شاخه ی ایرانی زبان ایندو یوروپین هست از بخشهایی از فلات مرکزی قسمتهای مرکزی آسیا گرفتیم ؛ محتوای ژنتیکی ما به مقدار بسیار بسیار محدود و کمی به اون منطقه بر می گرده؛ مارکرها و شاخصهای ژنتیکی خاصی که ما می تونیم در آسیای میانه پیدا بکنیم ماورا قفقاز که بر اساس تئوریهای موجود منشا اولیه اقوام آریایی بوده، در فلات ایران بسیار بسیار کم پیدا میشن و این نشون می ده که تاثیر ژنتیکی بسیار کمی اگر هم گرفتیم از اقوام مهاجر مرکز آسیا میانه گرفته شده و در ایران میشه پیداش کرد».
اینکه ما ایرانیان زبانمان را دقیقا از کدام منطقه ی جغرافیایی گرفتیم، موضوع تحقیقات زبانشناسی است و نه تحقیقات ژنتیکی؛ تنها چیزی که دکتر بناب می تواند بر مبنای تحقیقاتش ادعا کند، همان است که محتوای ژنتیکی ما از منطقه آسیای مرکزی نیامده و این موضوع هم لزوما به این نتیجه نمی رساند که ایرانیان آریایی نیستند. در واقع این پیش فرض که آریاییان از طریق ماورا قفقاز به ایران آمدند تنها یکی از فرضیات موجود است.
چند ماه پیش مقاله ای را از دو دانشمند روس درباره بررسی ویژگیهای ژنتیکی مرددمان آریایی زبان خواندم که این مقاله هم سال گذشته بر پایه اطلاعات ژنتیکی گروههای مختلف و از جمله ایرانیان انتشار یافت. ذکر بخشهایی از این نوشته احتمالا می تواند به روشن تر شدن موضوع کمک کند. این مقاله در جورنال تخصصی علم ژنتیک در روسیه منتشر شده و نسخه ی پشتیبان آن را هم می توانید در همین پایگاه بخوانید.
به طور خلاصه در این مقاله استدلال شده که در حال حاضر دو فرضیه درباره مهاجرت آریاییان وجود دارد. نخست اینکه گویشگران زبانهای آریایی از طریق استپهای روسیه در هزاره سوم پیش از میلاد پراکنده شد و آریاییان در ابتدای هزاره اول پیش از میلاد از جنوب آرال به آسیای مرکزی رفتند. فرضیه دوم که با نام فرضیه بلخ – مرو مشهور است می گوید که آریاییان در هزاره سوم پیش از میلاد در مرو و در ابتدای هزاره ی دوم پیش از میلاد در جنوب آسیای مرکزی و در افغانستان بودند.
نویسندگان مقاله سپس هر دو این فرضیات را با مطرح کردن مواردی رد می کنند. در فرضیه نخست اینطور گفته می شود که هاپلوگروپ (گروه ژنی) R1a1 در هندوستان و ایران از دشتهای روسیه به این مناطق رفته و مبنای این نظر هم وجود مقدار زیادی از این گروه ژنی در مردم اکراین است که در حدود ۴۰۵۰ سال با بیشینه و کمینه ۵۰۰ سال اختلاف دارد. و در مورد اسلاوها این پیشینه در حدود ۴۷۵۰ سال با ۵۰۰ سال کمتر یا بیشتر است. این موضوع با قدمت R1a1 در مردمان جنوب آسیا نمی خواند مثلا در مورد هندیان این هاپلوگروپ بسیار بیش از اکراینی ها و اسلاوها و در حدود دوازده هزار سال قدمت دارد و بنابر این نمی تواند از دشتهای روسیه آمده باشد. این فرضیه همینطور برای گروههایی مانند نورستانیها هم که از بازماندگان آریاییها در مرزهای افغانستان و پاکستان هستند توضیحی ندارد.
فرضیه دوم هم که به مهاجرت آریایی ها از مرو اشاره دارد نمی تواند مواردی را مانند تاثیرگذاری ساختار زبانی سامی بر زبان آریاییان را توضیح دهد و در نهایت بر پایه همه اینها نویسندگان مقاله نقشه مهاجرت آریاییان را ارایه می کنند:
نویسندگان این مقاله برخلاف دکتر بناب می گویند:
The combination of linguistic and archaeological data homeland of Old Aryan language could be located on the territory of NorthWestern Iran in the region of culture Hissar B in III millennium BC where Old Aryans migrated to the east, south of Central Asia, in the area of Margiana civilization and beyond to the region of the Pamir and Hindu Kush.
2) Most likely, Old Aryans have several haplogroups and their gene pool can consist of subclades of J2 (and, possibly, G2a). These haplogroups are also represented among the Brahmins and the age of these populations is over 12 thousand years. In the gene pool of the original speakers of «ancient European» dialects present haplogroup R1b1b2. ۳) During the migration of speakers of «ancient European» dialects through the Middle East and Central Asia, and further through the Volga and the northern Black Sea region to Europe, in their gene pool was involved the R1a1 haplogroup. Later the R1a1 haplogroup become dominant among the eastern Slavs, R1b1b2 – among the peoples of Central and Western Europe ۴) In the period of stay of the ancient Aryans in the territory of Margiana in II millennium BC in their genepool could be included haplogroup R1a1, later this became dominant among the Brahmins
ترجمه :
مجموعه داده های زبانشناسی و باستانشناسی نشان می دهد که احتمالا وطن اولیه آریاییان در هزاره سوم پیش از میلاد در شمال غرب ایران بوده و از آنجا به شرق، به جنوب و آسیای مرکزی، به منطقه مرو و فراتر از آن به منطقه پامیر و هندوکش رفتند.
به احتمال زیاد آریاییان هاپلوگروپهای(گروههای ژنی) متعددی در مخزن ژنهایشان داشتند شامل J2 و احتمالا G2a این هاپلوگروپها در میان برهمن ها هم وجود دارد و قدمت این گروه بیش از دوازده هزار سال است.
در مخزن ژنهای گویشگران اصلی زبانهای باستانی اروپایی هاپلوگروپ R1b1b2 وجود دارد. در زمان مهاجرت گویشگران لهجه های باستانی اروپایی در خاورمیانه و آسیای مرکزی و فراتر از آن از طریق ولگا و شمال دریای سیاه به اروپا، هاپلوگروپ R1a1 هم به مخزن ژنهای ایشان اضافه شد. بعدها R1a1 در میان اسلاوهای شرقی و R1b1b2 در میان مردم مرکز و غرب اروپا غالب شد.
در دورانی که آریایی های باستانی در سرزمین مرو ساکن شدند در هزاره ی دوم پیش از میلاد. R1a1 هم به مخزن ژنهایشان اضافه شد و بعدها این هاپلوگروپ در میان برهمن ها غالب شد.
در مورد مفهوم عنوان آریایی، بر طبق گفته ی دیاکونوف «تنها مورد استعمال مجاز اصطلاح آریایی درباره اقوامی است که در ازمنه باستانی خود، خویشتن را آریا می نامیدند. هندیان و ایرانیان (پارسیان) و مادها و اسکیت ها و آلان ها و اقوام ایرانی زبان آسیای میانه خود را آریا می خواندند»
(ا. م. دیاکونوف: «تاریخ ماد»، ترجمه کریم کشاورز، انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۸۰، ص ۱۴۲، سطرهای ۵ تا ۹، و یادداشت های ۱۲ تا ۱۷ ص ۸۲-۴۸۱).
با توجه به آنچه گفته شد، این ادعای بی بی سی که اغلب ایرانیان از مردمان آریایی نیستند در تضاد فاحش با منابع تاریخی است. چون نه وبسایت بی بی سی و نه دکتر بناب اساسا معلوم نکردند که کدام گروه قرار است آریایی دانسته شوند که با ایرانیان اختلاف تباری داشته باشند. صرفا توضیح دادند که ایرانیان با مردمان آسیای مرکزی اختلاف ژنتیکی دارند در صورتی که پیشتر دانستیم فرضیه مهاجرت آریاییان از آسیای مرکزی به ایران تنها یکی از فرضیاتی است که تا کنون مطرح شده؛ مطابق با گفته ی پروفسور مکنزی که در سایت ایرانیکا موجود است، عنوان آریایی برای مردم ایران بدون هیچگونه تردیدی مفهوم اتنیکی/قومی/تباری دارد و صرفا منظور از اطلاق آن، گروه زبانی نیست.
We also know, thanks to this very same inscription, that Ahura Mazdā was considered the “god of the Iranians” in passages of the Elamite version corresponding to DB IV 60 and 62 in the Old Persian version, whose language was called “Iranian” or ariya (DB IV, 88-89). Then again, the Avesta clearly uses airya as an ethnic name (Vd. 1; Yt. 13.143-44, etc.), where it appears in expressions such as airyāfi; daiŋˊhāvō “Iranian lands, peoples,” airyō.šayanəm“land inhabited by Iranians,” and airyanəm vaējō vaŋhuyāfi; dāityayāfi; “Iranian stretch of the good Dāityā,” the river Oxus, the modern Āmū Daryā (q.v.; see ĒRĀN-WĒZ). There can be no doubt about the ethnic value of Old Iran. arya(Benveniste, 1969, I, pp. 369 f.; Szemerényi; Kellens).
همینطور به این سند از پروفسور جی نلی نگاه کنید که می گوید مفهوم واژه آرین/آریا در میان هندیان معانی متعدد دارد اما در میان ایرانیان تنها مفهومش، مفهوم قومی است.
Emile Benveniste is thus quite right to assert that, unlike the various terms connected with the Aryan arya- in Old Indian, the Old Iranian arya- is documented solely as an ethnic name
داریوش کیانی، پژوهشگر برجسته ایرانی هم پیشتر در مقاله ای در سایت آذرگشنسپ اسناد تاریخی در زمینه مفهوم آریایی جمع آوری کرده که در این نشانی قابل دسترسی است.
***
پیرامون مباحث فرهنگ ملی – «روش» و «ارزش»
برگرفته از ماهنامه خواندنی شماره 68، رويه 40
هر ملت در درازای زندگی، برپایهی آفرینندگیهای فردی و جمعی «روش»هایی را پدیده میآورد.
این روشها، « پایهی ارزش»های ملت را تشکیل میدهند.
آفرینش و گسترش فرهنگ، به دو عامل « روش» و « ارزش» وابسته است. روش، عبارت است از هر آنچه که بر پایهی انگیزههای گوناگون از « فرد»، سر میزند. « ارزش»، عبارت است از آنچه که باعث برگزیدن « روش»ها، وسیلهی دیگران میگردد.
حال، هرچه افراد یک گروه استعداد بیشتری داشته باشند، «روش»های بیشتر و گوناگونتری را پدید میآورند. از سوی دیگر، از آنجا که روشهای برگزیده شده، بستگی به روشهای ارایه شده دارد، فرهنگی نیرومندتر و تواناتر است که بتواند روشهای بیشتری را، پدید آورد.
عامل دیگر، چگونگی ارزشهاست که سبب گسترش یا باعث ترک آنها میشود. هرچه پهنهی فرهنگ پهناورتر باشد، روشها فرصت بیشتری برای ارزیابی پیدا میکنند. بدینسان، روشها بیهوده متروک نشده و بیهوده گسترش نمییابند.
دو عامل « آفرینندگی» و « ارزشگزاری» که عامل نخستین، ویژهی فرد یا گروههای کوچک و دیگری از آن قلمرو فرهنگی است، سبب آن میشوند که فرهنگ به عنوان یک پدیدهی مستقل، راه تکامل را در پیش گیرد. مراد از قلمرو فرهنگ ملی، سرزمین یک ملت، به اضافهی حوزههای برونمرزی وابسته به آن فرهنگ است. در این قلمرو فرهنگی رفتهرفته ارزشهایی پدید میاید که این ارزشها، فرهنگ آینده را سمت و سوی ویژهای میدهد. بدینسان، اگر ضوابط دقیقی را به کار گیریم، میتوان نشان داد که در آینده، ملت کدام روشها را پذیرا شده و کدام را رد خواهد کرد. همچنین، میتوان آشکار ساخت که ملت، چه تغییراتی را در مسیر افکار، عقاید و یا دیگر روشها، پدید خواهد آورد.
اگر گفته میشود که مسیر دگرگونیهای آینده، بر پایهی روشهای مشخصی خواهد بود، بدان معنا نیست که تحولات آینده ثابت و تغییرناپذیر است. قالب تحولات آینده، ساختهی « ارزش» هاست و ارزشها، دستخوش دگرگونیاند. اما دگرگونی این ویژگیها به کندی انجام میگیرد. زیرا ویژگیهای آفرینندگی فردی و خصوصیات گزینشگری قلمرو فرهنگی، هر دو در آخرین تحلیل با ویژگیهای «خون»، یعنی خصوصیات زیستی انسانهایی که قلمرو فرهنگی را پدید میآورند، بستگی گسستناپذیر دارد. قالب دگرگونیها، با پویایی (دینامیسم) جمعیت متحول میگردد. از اینرو، چنین قالبی، ثابت نیست بلکه دگرگونی آن، از پویایی جمعیت پیروی میکند.
کوتاه سخن آنکه، هر ملت در درازای زندگی، برپایهی آفرینشهای فردی و جمعی، « روش»هایی را پدید میآورد. این روشها در ساختن « ارزش» ها موثراند. ارزشها در دور بعد، سبب گزینش روشها میشوند. به گفتهی دیگر، هر ملت در مجموع، دارای معیارهایی برای « پسند» است. یعنی، از مجموع تجلیات، به یاری معیارها، پارهای را پسندیده و برمیگزیند. مجموعهی خلاقیت به اضافهی سازوکار (مکانیسم) پسند و گزینش، فرهنگ را به وجود میآورد. اگر نیک بنگریم، فرهنگ عبارت است از فرآیند همهی وجود یک ملت، تا به امروز، به اضافه تواناییهایی که فردا، در نهاد دارد. هرگاه به فرهنگ از این دریچه نگاه کنیم، در آن صورت ملت عبارت خواهد بود از فرهنگ آن ملت. آنچه باید در امان نگاه داشته شود، فرهنگ ملت است. آنچه که باید موجبات تکامل آن باقی بماند، فرهنگ ملت است.
معنا و مفهوم استقلال جز این نیست، که ملت بتواند در قالب فرهنگ ویژهی خود زندگی کند.
***
جای نگرانی کجاست؟
از گلناز
۱- طبق قوانین جنگ ، ایران هنوز به هیچ کشوری تجاوز نکرده که حمله به ایران صورت بگیرد
۲- قطعنامه خلع سلاح اتمی هم که ازطرف ایران پیشنهاد شده بود تصویب شد .
پس جای نگرانی کجاست؟
چرا کشورهای غربی تدارک جنگ و حمله به ایران میبینند ؟
دشمنان را زخون كفن سازيم
دشمنان را زخون كفن سازيم
دوستان را قبــاي فتح دهيم
رنـگ تـزويـر نـزد مـا نبود
شير سرخيم و افعـي سيهيم
( حافظ)
***
ایران آبستن حوادث است
نوشته مهندس هوشنگ کردستانی
از رویدادهایی که در چند ماه اخیر در خاورمیانه عربی اتفاق افتاد می توان به این نتیجه رسید که ایران آبستن حوادث غافلگیرانه ای است.
سقوط حکومت های خودکامه در تونس و مصر و سپس لیبی- بدون آنکه بخواهیم وارد ماهیت نیروهای جایگزین و میزان دخالت قدرت های غربی در این ماجراها شویم- و ادامه شرایط رو به وخامت سوریه نشانگر ادامه فصل تازه ای است که به «بهارعرب»معروف است،امّا آنچه برای ما ایرانیان مهم است این است که روند سقوط دیکتاتوری ها آیا به ایران هم خواهد رسید و در صورت پاسخ مثبت ،چگونه و در چه زمانی؟
سقوط بشاراسد، بی شک باعث کاهش نفوذ جمهوری اسلامی و افزایش نفوذ ترکیه در منطقه خواهد شد.
با وجود تهدیدهای بشار اسد(مبنی براینکه اگر از سوی نیروهای خارجی به سوریه حمله نظامی شود خاورمیانه به آتش کشیده می شود) و نیز مخالفت چین و روسیه با تکرار وقایع لیبی در سوریه که هم پیمان سنتّی روسیه است، می بینیم که بشار اسد در آستانه سقوط قرار گرفته است . که این خود به منزله آغاز شمارش معکوس سقوط جمهوری اسلامی می تواند باشد.
با پایان یافتن مأموریت سربازان آمریکائی در عراق، تا آخر سال 2011 ، امکان هر گونه واکنش انتقام جویانه توسط سپاه پاسداران نسبت به منافع آمریکا در عراق عملاً منتفی می گردد.
افزایش شمار نظامیان ایالات متحده آمریکا در امارت نشین های جنوب خلیج فارس و عربستان سعودی به قصد مراقبت از این منطقه نفت خیز و واکنش بهنگام نسبت به حملات احتمالی سپاه پاسداران به منافع این کشورها، اخطاری است به جمهوری اسلامی که با آتش بازی نکند.
چراغ سبز آمریکا به عربستان برای اعزام نیرو به بحرین ،بیشتر برای جلوگیری از نفوذ جمهوری اسلامی در این کشور است که همواره بخشی از ایران بوده و اکثریت مردم آن خود را ایرانی می دانند.
طرح سناریو اقدام عوامل سپاه پاسداران برای ترورسفیرعربستان سعودی در آمریکا که ازدید بسیاری از مفسران آمریکائی و غربی از منطق بدور است و عنوان کردن برنامه حمله به سفارت اسرائیل در واشنگتن پس از ترورسفیرعربستان ،همه نشانگر آنست که زمامداران آمریکا در مسیر آماده کردن افکار عمومی مردم کشور خود برای برخورد نظامی احتمالی با جمهوری اسلامی می باشند.
اساساً در کشورهای صاحب دمکراسی که مردم صاحب اختیار کشورند هیچ زمامداری بدون آگاهی، رضایت و حمایت افکار عمومی نمی تواند اقدام به یک درگیری نظامی نماید. طرح این سناریو دولت مردان عربستان را نیز بیش از گذشته متقاعد کرده است که سران جمهوری اسلامی در پی ضربه زدن به منافع و اعتبار آن ها در خارج از عربستان هستند، اعتقادی که می تواند شرایطی پدید آورد تا در صورت برخورد نظامی آمریکا یا اسرائیل با ایران عربستان پایگاه های نظامی خود را در اختیار این دو کشور قرار دهد. و همچنین در صورت قطع صدور نفت ایران،عربستان برای جلوگیری از افزایش بهای نفت، با بالا بردن تولید صادرات نفت خود از ایجاد یک بحران اقتصادی جهانی جلوگیری نماید.
تندروهای حکومت اسرائیل که همواره در تدارک حمله هوایی به مراکز اتمی جمهوری اسلامی و پایگاه های نظامی سپاه پاسداران بوده و هستند ، با دریافت بمب هایی که به تازگی از سوی آمریکا در اختیار ارتش آن کشور قرار داده شده ومی توانندتا اعماق زمین و دیوارهای بتنی نفوذ کرده و آن ها را متلاشی کنند ، ، آمادگی آنرا یافته اند که هر گاه شرایط زمانی ایجاب نماید حمله هوایی خود را به ایران انجام دهند.
شرایط زمانی به ویژه در سال پایانی دوره چهارساله ریاست جمهوری اوباما از هر وقت دیگری مناسب تر می تواند باشد.
نیاز شدید اوباما به منابع مالی و دستگاه های تبلیغاتی که بیشتر در اختیار یهودیان آن کشور است، نه تنها نمی تواند با واکنش مخالفت آمیز از سوی او روبرو شودبلکه چه بسا اوباما را به حمایت ازاسرائیل وادارد.
هر نوع حمله هوایی یا یورش نظامی به ایران در شرایطی که مبارزه کسب قدرت در درون حاکمیت نظام تا حد حذف یکدیگر شدت گرفته، ارکان قدرت جمهوری اسلامی را بهم خواهد ریخت تا تاب مقاومت در برابر خیزش و قیام مردم به پا خاسته ایران را نداشته باشد.مردم زجر کشیده، کشته داده، از زندگی ساقط شده ای که آماده گرفتن انتقام است.
روند پیکار کسب قدرت که میان جناح های حاکمیت به اوج خود رسیده و تردیدی نیست که پس از انجام انتخابات مجلس اسلامی، میان باند احمدی نژاد – اگر تا آن زمان در پست ریاست جمهوری باقی مانده باشد- و خامنه ای شدت بیشتری خواهد یافت، شرایط و احتمال حمله هوایی اسرائیل را بیشتر خواهد کرد.
تهدیدهای توخالی و ادعاهای پوچ سردار پاسدارهای ناآگاه از نحوه جنگ های متکی بر پیشرفته ترین فن آوری ارتباطی – اطلاعاتی، ازعمق فاجعه ای که ممکن است در آینده نزدیک اتفاق بیافتد نخواهد کاست.
حمله هوایی اسرائیل به ایران و واکنش جمهوری اسلامی پای آمریکا و به امکان زیاد پیمان ناتو را به منطقه و ایران باز خواهد کرد و درگیری هایی را پدید می آورد که جمهوری اسلامی قادر به پیش بینی و مهار آن نخواهد بود.
سردمداران ناآگاه اسلامی نمی توانند درک کنند که در جنگ آنهم از نوع امروزی آن ،کشوری پیروز می گردد که از پشتوانه عظیم ثروت ملی برخوردار بوده و کارخانه های آن توان تولید فراورده های مدرن نظامی را داشته باشند.
سران رژیمی که اقتصاد کشور را بهم ریخته اند، فساد مالی تا عمق وجودشان ریشه کرده و تنها منبع درآمدشان از صادرات نفت و گاز است که 70% آنهم صرف کسری بودجه مملکت می گردد و چنانچه صادرات نفت و گاز قطع شود حکومتشان یک ماه هم دوام نخواهند آورد، چگونه ممکن است تصور کنند که در رویارویی نظامی با قدرت های برتر جهان پیروز می شوند؟ آن ها ظاهراً پس از جنگ افغانستان، دو جنگ عراق و اخیراً جنگ در لیبی هنوز از خواب خرگوشی خود بر نخاسته اند . تردیدی نیست در صورت حمله هوایی به ایران و خیزش سراسری مردم ،فروپاشی نظام اسلامی حتمی است. ولی پرسش اساسی این است که در آن صورت واکنش قدرت های غربی چه خواهد بود؟ و آیا منافع آن ها با خواست و آرمان های مردم ا یران همراه و هم سان است؟
اظهارات وزیر خارجه آمریکا در اشاره به این که ما آماده کمک به مردم ایران بودیم ولی آن ها(موسوی وکربی) نپذیرفتند، گویای آنست که از مدت ها پیش از انجام انتخابات ریاست جمهوری اسلامی میان آن ها و شبکه مالی – تبلیغاتی رفسنجانی و نیز اصلاح طلبان نظام ارتباط برقرار بوده است.
گر چه پس از آنکه میرحسین موسوی اعلام کرد حضور میلیونی مردم در خیابان ها «برای اجرای قانون اساسی و برگشت به دوران طلایی امام است»، پشتیبانی مردم از او کاهش یافت و سرانجام به سردی گرائید،با این وجود دستگاه های تبلیغاتی دولت های غربی، به ویژه بخش فارسی رادیو و تلویزیون های آنان ،هنوزبه پشتیبانی ازآنان ونمایندگان خودخوانده شان ادامه می دهند.بسیاری از ما شاهد« دوران طلایی امام »بوده ایم.دورانی که با غارت دارایی های مردم، اعدام افسران میهن پرست وتلاش در جهت متلاشی کردن ارتش ملی، بازداشت و اعدام آزادیخواهان و میهن پرستان همراه بود.
آمریکا به چند دلیل آغازگر برخورد نظامی با جمهوری اسلامی نخواهد شد.
نخست آنکه، روسیه و چین به شدت به مخالفت با آن برخواهند خاست.
شگفتا!«کمربندسبز جمهوری اسلامی» را که آمریکا و غرب برای مقابله با نفوذ روسیه شوروی در آن روزگاران طرح ریزی کرده بودند، امروز پایگاهی در رویارویی با آمریکا و غرب شده است!.
دوم، آنکه آمریکا و اصولاً غرب در پی اسلامی کردن منطقه از نوع معتدل( مانند ترکیه) می باشند و برای پیشبرد هدف های کاربردی خود که عبارت است از غارت منابع زیرزمینی کشورهای منطقه و بازدارندگی کشورهایی مانند چین، هندوستان، برزیل و… ، هنوز با برگ اسلام بازی می کند. از این رو در پی ساقط کردن نظام اسلامی نخواهند بود.
سیاست کاربردی آنان حذف اصل ولایت فقیه و جابجایی قدرت در رأس هرم نظام است.
هدف غرب در به قدرت رساندن جناحی دیگر از حاکمیت به جای جناحی است که اهرم های قدرت را به دست دارد، در صورتیکه مخالفت مردم ایران با کلیت نظام است و نه با یک جناح خاص.
مردم ایران جناح های قدرت در حاکمیت اسلامی را شریک جرم در همه جنایت ها، کشتارها و غارتگری ها و چپاول هایی می دانند که در سی و سه سال گذشته بر ملت ایران تحمیل شده است.
غربی ها به اشتباه تصور می کنند که مردم ایران جمهوری اسلامی را قبول دارد و تنها با جناحی در حاکمیت مسئله دارد!
این خطای محاسبه را هاشمی رفسنجانی باعث شد که چند ماه پیش از انجام انتخابات ریاست جمهوری اسلامی ، تمام امکانات شبکه مالی – تبلیغاتی خود را برای تشویق و کشاندن مردم به پای صندوق های رأی گیری بکار برد ، با این امید که ضمن آنکه یکی از وابستگان خود را به قدرت می رساند به غربی ها هم نشان دهد که مردم نظام اسلامی را قبول دارند.
سوءاستفاده علی خامنه ای این بود که ضمن بر کرسی نشاندن مُهره مورد اعتماد خود، شرکت مردم در انتخابات را به حساب پذیرش نظام اسلامی توسط مردم اعلام کرد. رفسنجانی در هدف خود که پیروزی میر حسین موسوی بود شکست خورد ورقبای او( خامنه ای و احمدی نژاد) حضور مردم را پشتوانه تأیید نظام ولایت فقیه منظور کردند.
حضور میلیونی مردم در خیابان های تهران و شهرهای بزرگ این شبهه سیاستمداران غربی را تشدید کرد که مردم ایران نه خواهان تغییر بلکه خواهان جابجایی در قدرت در چارچوب نظام اسلامی هستند.
اکنون مسئله بسیار مهم و اساسی این است که رهبران سیاسی، جوانان، زنان و دانشجویان پیشگامان رهایی ایران از جهنم ولایت فقیه و خواستارآزادی و مردم سالاری متوجه باشند که نارضایی از شرایط دهشتناک کنونی نباید ما را در دام جناحی از حاکمیت بیاندازد که ماهیتاً تفاوتی با جناح دیگر ندارد و تنها با زد و بندهای سیاسی از حمایت دولت های غربی برخوردار است.
شرایط زمانی و مکانی، ملّت ما را در نقطه حساسی از تاریخ قرارداده تا با هوشیاری و درایت، ضمن رهائی از مدار بستة استبداد و وابستگی به بیگانه ،به آرمان های تاریخی خودبرای استقرار آزادی، رفاه و حاکمیت ملی ،جامه عمل بپوشاند.
***
تركها بر ديوارهي تخت جمشيد و خطر فروپاشي
بر گرفته از تارنمای ایران بوم
خبريار امرداد-نگار پاكدل :
ترکهای فراوان و تازه بر بناي تخت جمشید، اين سازهي برجستهي ايراني را در خطر ریزش و آسیب جدی قرار داده است.
به گزارش مهر، «محمد اسدپور»، فعال میراث فرهنگی و گردشگری و مدیر انجمن دوستداران میراث فرهنگی مرودشت گفت: «با گذشت زمان شاهد افزوده شدن ترکهایی ميان سنگها، ستونها و کاخهای مجموعهي جهانی تختجمشید هستیم.»
وي ادامه داد: «هنگامیکه از پلکانها وارد تخت جمشید میشویم در دروازه ملل، ستونهایی هست که ترکهایی خوردهاند و اين تركها تازه است.»
به گفتهي اسدپور سنگها به شوندهاي(:دليلهاي) گوناگون؛ فرسایش و بارانهای اسیدی، شرایط آب و هوایی و گذشت زمان، فسیل شده و ترکهایی در آنها پديد میآید، كه روزانه بر اين تركها افزوده ميشود و به شوند(:دلیل) کنترل نشدن از سوی مسوولان و كارشناسان این ترکها روز به روز بیشتر شده است.
«اسدپور»، دربارهي آسيبها گفت:« در دیوارههای دروازهي ناتمام، ترکهایي دیده میشود که آجرهای آن قابل ديدن است. همچنين در کاخ صدستون، نیز ترکهای فراواني ديده ميشود، در این مجموعه هر گردشگری بخواهد بازدیدی از تختجمشيد داشته باشد به سادگي ميتواند این ترکها را ببيند.»
اين مدير انجمن دوستداران ميراث فرهنگي يادآور شد: «دردرگاه کاخموزه، شکافها و ترکهای گوناگوني در بخش خاوري(:شرقی) ديده ميشود كه انحنای یک ستون را درپي داشته است. ترکهای دیوارهي کاخموزه بهاندازهاي است که هنگاميكه از سمت چپ به کاخموزه ميرويم این ترکها را به سادگي ميتوان ديد.»
وي در پايان گفت: «در مجموعهي جهانی تختجمشید، مدیریت بحران وجود ندارد، از همين روي به مسوولان امر پیشنهاد دادیم که دربارهي شوند(:دليل) این ترکها، كاوش شود و مقرر شده کارشناسان برای بررسی این موضوع و جلوگیری از پیشرفت آن به این مجموعه سفر کرده و راهکارها را ارايه دهند، چرا كه اگر این روند ادامه داشته باشد در آیندهای نه چندان دور با فروپاشی نمای کنونی رو به رو خواهیم بود. هر دم بر ترکهای سنگ یا دیوارهها افزوده میشود كه اگر این ترکها بهگونهي گسل و شکاف باشد و یکی از کاخها ويران شود دیگر نمیتوان کاری انجام داد از این رو نياز است كه کارشناسان راهکارهای اساسی را ارايه دهند.»
***
داستان زندگی یک سوئدی: از خیابان مولوی تهران تا تدریس فارسی در نروژ
بر گرفته از تارنمای رادیو فردا
اشک دالن۱۳۹۰/۰۸/۰۷
الهه روانشاد
یک معلم مدرسه در سال ۱۳۵۱ بر در خانهای در خیابان مولوی ِ تهران، نوزادی را مییابد که والدینش به سادگی رهایش کرده بودند، نوزادی که سر از پرورشگاه نارمک تهران درآورد. ۷ ماه بعد زن و شوهری سوئدی او را که به دلیل گریه زیاد در پرورشگاه «اشک» نام گرفته بود به فرزندی پذیرفته و با خود به سوئد بردند.
اشک، سالهای بسیار، خود را سوئدی میدانست تا اتفافاً دریافت که ریشه ایرانی دارد و بازهم اتفاقاً چنان به فرهنگ و زبان ایرانی دل بست که همه مدارج ممکن را در بزرگسالی در رشتهای مربوط به ریشه خود طی کرد.
نوزاد خیابان مولوی آن روز، اشک ِ پرورشگاه نارمک، امروزه پروفسور اشک دالِن نام دارد و استاد زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه اسلوی نروژ است.
کتاب دستور زبان فارسی او کتاب مرجع در این رشته در اسکاندیناوی است. ترجمه اشعار مولانا و حافظ، چهارمقاله نظامی عروضی و فخرالدین عراقی از جمله دیگر آثار اوست.
فایل صوتی این گفتگو
[podcast]http://paniranism.info/wp-content/uploads/2011/11/1.mp3[/podcast]
رادیوفردا با اشک دالن درباره زندگی او و همچنین جایگاه زبان فارسی در اسکاندیناوی گفتوگو کرده است.
اشک دالن: من اشک دالن هستم و در سال ۱۳۵۱ در ایران به دنیا آمدم و الان ۳۷ سال است که در کشور سوئد زندگی میکنم.
زندگی شما در کشور سوئد داستان خودش را دارد. گویا شما هرگز در ایران بزرگ نشدید و زبان فارسی را هم در ایران نیاموختهاید؟
درست است. من هفت ماه اول زندگیم در یک پرورشگاه در تهران زندگی کردم و در هفت ماهگی پدر و مادر فعلی من از سوئد به ایران آمدند و مرا به فرزندی قبول کردند و من در سوئد بزرگ شدم و هیچ ارتباطی با ایران و فرهنگ ایرانی نداشتم تا زمانی که به ۲۰ سالگی رسیدم.
اگر امکان دارد در مورد این که چرا در پرورشگاه بودید، توضیح دهید؟
تا آنجایی که من اطلاع دارم فردی مرا جلو منزل شخصی در خیابان مولوی در سال ۵۱ رها کرده بود. آقایی که معلم مدرسهای در نزدیک همان خیابان بود مرا پیدا کرده و چند ساعت از من نگهداری کرد و بعد مرا به پرورشگاه نارمک تهران سپرده بود.
شما به طور کامل سوئدی بزرگ شدهاید و همیشه خود را سوئدی میدانستید. چه شد که ناگهان به فرهنگ ایران و زبان فارسی علاقهمند شدید؟
من خودم را سوئدی میدانستم، اما شاید در سن ۱۲ یا ۱۳ سالگی متوجه شدم که ریشهام در یک جای دیگر است، یعنی کشور ایران و خیلی مشتاق بودم و علاقهمند شدم بیشتر در مورد ایران و فرهنگ آن بدانم. چند سال طول کشید، کتابهایی در مورد ایران خواندم و اتفاقا دو دوست ایرانی پیدا کردم که خیلی در مورد کشور ایران از آنها یاد گرفتم و بالاخره کنجکاو شدم که زبان فارسی را هم یاد بگیرم.
چگونه زبان فارسی یاد گرفتید؟
وقتی میخواستم دانشگاه بروم رشته خبرنگاری را انتخاب کردم، ولی چون به نظام وظیفه رفته بودم شش ماه وقت آزاد داشتم، بنابراین در رشته زبان فارسی ثبت نام کردم و چند کلاس زبان فارسی رفتم و شیفته این زبان شدم و خیلی دوست داشتم آن را ادامه دهم، یعنی همان رشته ایرانشناسی را چون چند معلم و استاد خیلی خوب و باسواد داشتم که چشمهای مرا به فرهنگ و تاریخ ایران باز کرده بودند و شیفته یاد گرفتن بیشتر در مورد این زبان و فرهنگ بودم.
آقای دالن، اسم شما «اشک» است. این اسم مخفف نام دیگری است یا از ابتدا همین بوده است؟
اسم من داستانی دارد. این اسم به ظاهر مخفف نام اشکان، پادشاه اول و دوم سلسله اشکانیان است که اسمشان اشک اول و اشک دوم بود. ولی من اسمم را در همان پرورشگاه نارمک تهران گرفته بودم، چون کارمندان آنجا اسمهایی برای بچهها انتخاب میکردند و من چون بیشتر از بچههای دیگر گریه میکردم اسم «اشک» را روی من گذاشتند. وقتی قرار بود به سوئد بیایم برای من گذرنامه صادر کردند و همان اسم اشک در گذرنامه هم ثبت شده و در گذرنامه سوئدی هم همین طور.
آقای دالن، شما به عنوان یک سوئدی تمامعیار و همزمان به عنوان یک ایرانیتبار که در بزرگسالی به فرهنگ ایرانی علاقهمند شده و خودش استاد زبان و ادبیات فارسی است و میتواند نگاهی عمیق به هر دو فرهنگ داشته باشد، تصور میکنید فرهنگ سوئدی چه بینشی نسبت به فرهنگ ایرانی دارد و اختلاط این دو فرهنگ را چگونه میبینید؟
اگر این رابطه را محدود کنم به مسائل فرهنگی، فکر میکنم ارتباط ایران و سوئد تقریبا به ۱۵۰ سال پیش برمیگردد البته ریشههای عمیقتری هم دارد، ولی میشود گفت سوئدیها یک دیدگاه رمانتیک یا [دچار] شرقزدگی نسبت به ایران داشتند که در ۲۰ سال اخیر بیشتر به واقعیت نزدیک شده و اکنون یک ارتباط عمیقتر فرهنگی بین دو کشور وجود دارد از نظر ترجمه کتاب یا فیلم و برنامههای تلویزیونی.
اگر بخواهیم به اختلافات بپردازیم، بیشتر این اختلافات در شکل و فرم است، یعنی میبینیم اشتراکات زیادی در ویژگیهای مختلف وجود دارد از رسم و رسومات روزمره مانند غذاخوردن گرفته تا دیدگاههای فلسفی و تعبیرات ادبی. من فکر میکنم کسانی که میتوانند پلی باشند بین دو فرهنگ میتوانند اشتراکات این دو فرهنگ را معرفی کنند تا مردم این دو کشور به هم نزدیکتر شوند و احساس همبستگی کرده و در درون خودشان دیگری را منعکس کنند.
شما استاد رشته زبان و ادبیات فارسی هستید و سوئدی ایرانیتبار. از دیدگاه شما استقبال فرهنگهای غربی از ادبیات فارسی چگونه است و تا چه حد داوطلب ادامه چنین رشتهای هستند؟
طی ۲۰ سال اخیر وضعیت زبان فارسی در کشورهای اسکاندیناوی تغییر پیدا کرده است. تا پیش از آن زبان فارسی مثل یک زبان مرده تدریس میشد، ولی طی سالهای اخیر مانند یک زبان زنده بررسی میشود در محافل فرهنگی و دانشگاهی. قبلا علاقه به متون خیلی قدیمی یا شناخت دقایق زبانی وجود داشت، ولی امروز خیلی از محققان و دانشجویان به جامعه امروز ایران و ادبیان معاصر این کشور علاقه دارند و این از تعداد بیشتر پذیرش دانشجو مشخص میشود.
اگر ۲۰ سال پیش فقط دو یا سه نفر دانشجوی زبان فارسی داشتیم امروز بیش از ۵۰ نفر سالانه درخواست شرکت در این کلاسها را دارند که حدود ۳۰ نفر را میپذیریم و این برای ما جای خوشحالی است و برای زبان فارسی روند مثبتی است.
آقای دالن، چیزی حدود ۱۰۰ سال پیش یک سوئدی به نام هرملین رباعیات خیام را ترجمه کرد به زبان سوئدی و از آن تاریخ به بعد مردم اسکاندیناوی بسیار علاقهمند شدند به رباعیات خیام. اما در مورد هرملین شایعاتی وجود دارد مبنی بر این که چنان شیفته خیام شده بود که آخر عمر کارش به دیوانگی و تیمارستان کشید. در این باره توضیح دهید.
هرملین شخصیت عجیبی بود. او ۱۴۰ سال پیش در جنوب سوئد به دنیا آمد و جوانیاش را مدتی در هند گذراند و آنجا یک منشی داشت که به هرملین زبان فارسی یاد داد که در آن دوران زبان رسمی هند بود.
هرملین پس از بازگشت به سوئد اعتیاد به الکل پیدا کرد و در یک بیمارستان بستری شد. پس از آن به ترجمه آثار فارسی به سوئدی مشغول شد و حدود ۱۰ هزار صفحه شعر فارسی را به سوئدی برگرداند. به نظر من او هیچ بیماری و جنونی نداشت، بلکه یک روش زندگی برای خود داشت که با محیط خانوادگیش تناسبی نداشت، چون اشرافزاده بود.
هرملین شیفته ادبیات ایران شد و برجستهترین نماینده ادبیات ایران بود. سفیر ایران در استکهلم در آن زمان از هرملین قدردانی کرد و مدال خورشید به او اهدا کرد. او در واقع یک عارف بود که شیفته ادبیات فارسی شده بود به خاطر جنبه عرفانی این ادبیات. او بیشتر از مولانا الهام گرفته و تلاش میکرد پیوندهای مشترک در بین عارفان پیدا کند. او احساس میکرد عرفان ایرانی پیامی دارد برای مردم یا برای انسان معاصر و هرملین تلاش میکرد این پیام را معرفی کند.
دانستن زبان فارسی و بازگشت به اصل ایرانی بودن، تا چه حد بر زندگی شما موثر بوده و آیا زندگیتان را پربارتر کرده است؟
این سوال خوبی است. من فکر میکنم با جریانی که در یادگیری زبان فارسی طی کردم قدم به قدم لذت زیادی بردم و از ابعاد مختلف به فرهنگ ایرانی نزدیک شدم و میتوان گفت آدم پختهتری شدم در این سفر یا جریانی که طی کردم. احساس میکردم انسانی با دو بعد بودم، یک بعد سوئدی و یک بعد ایرانی، ولی با یادگیری زبان فارسی و مسلط شدن به آن شکاف و فاصله بین این دو بعد را برداشتم و این پلی بود برای من. احساس میکنم آدم پربارتر و پختهتری شدهام.
داستان زندگی شما بیشتر شبیه افسانه و باورنکردنی است. از دم در خانهای در خیابان مولوی تا تدریس زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه اسلو، چیزی است که کمتر اتفاق میافتد. دیدگاه پدر و مادر سوئدی شما درباره این که شما به فرهنگ و تاریخ ایران چنین علاقهمند هستید چیست؟
پدر و مادر فعلی من همیشه مرا پشتیبانی کردند و خیلی خوشحال هستند که من به ریشه خودم راه پیدا کردم. بزرگترین هدیه برای یک بچه پشتیبانی پدر و مادر است، یعنی حمایت پدر و مادر و کمک آنها برای این که بچه به انگیزهها و آرزوهایی که دارد برسد.
هیچگاه فکر کردید به ایران بروید و بگردید تا شاید پدر و مادر بیولوژیکی خود را پیدا کنید؟
من وقتی متوجه شدم در ایران به دنیا آمدهام یعنی ۱۲ یا ۱۳ سالگی، خیلی علاقه داشتم به ایران سفر کنم. چند بار هم به ایران سفر کردم و از طریق همسرم که ایرانی است وارد یک خانواده ایرانی شدم و آنها مرا جزیی از خانواده خود میدانند و برای من جای خوشحالی است که در چنین موقعیتی هستم. من اصلا نمیتوانستم پیشبینی کنم یک روز این طور شود.
***
مهندس ساسان بهمن آبادی ممنوع الخروج شد
بامداد دوشنبه 16 آبان ماه 1390 گذرنامه مهندس ساسان بهمن آبادی، عضو جوان حزب پان ایرانیست، از سوی نهاد ریاست جمهوری مستقر در فرودگاه بین المللی تهران ضبط شد.
مهندس ساسان بهمن آبادی که از سوی گروه نقاشی دانشگاه هنرهای کاربردی وین به اتریش دعوت شده بود، پس از دریافت روادید از سفارت اتریش، رهسپار وین بود که بدون هیچ دلیل و اطلاع قبلی، در فرودگاه بین المللی تهران از سفر ایشان جلوگیری شد.
این در حالی بود که نیروی انتظامی مستقر در فرودگاه، پس از بررسی گذرنامه و کارت پرواز، بدون هیچ مشکلی در گذرنامه ایشان مهر خروج زده بود و ایشان قانوناً هیچ مسأله ای برای این سفر هنری نداشت، اما نهاد ریاست جمهوری مستقر در فرودگاه بدون هیچ توضیحی، با ضبط گذرنامه، از سفر ایشان ممانعت به عمل آورد.
ساسان بهمن آبادی پیش از این دو بار، در تاریخ 6 دی ماه 1388 (عاشورا) و همچنین 20 اردیبهشت 1389 بازداشت شده بود که در نوبت اول با قرار کفالت و در نوبت دوم با قرار وثیقه پنجاه میلیون تومانی، و در هر دو نوبت بدون صدور حکم ممنوع الخروجی در آزادی به سر می برد.
اداره گذرنامه دلیل ممانعت از خروج ایشان را صدور حکم تازه ای از سوی دادسرای عمومی و انقلاب تهران – شعبه شهید مقدس اوین اعلام نموده، ولی این شعبه تا کنون دلیلی برای صدور چنین حکمی عنوان نکرده و حتی از مراجعه حضوری ایشان و اعتراض قانونی به حکم صادره جلوگیری نموده است.
***
رامین پرچمی، هنرمندِ زندانی، به مرخصی آمد
خبرگزاری هرانا رامین پرچمی، هنرمند سرشناس، که در پی تجمعات مردمی ۲۵ بهمن ماه سال گذشته در تهران بازداشت شده بود و در زندان لاهیجان به سر می برد در چارچوباستفاده از مرخصی زندانش آزاد شده است.تصاویری از او در یک گردهمایی با دستبند سبز بعد از آزادی در فضای مجازی منتشر شده است.چندی پیش خبر هایی از آزادی پرچمی منتشر شده بود که با انتقال او زندان لاهیجان تکذیب شد.
***
درگشت سرور حسنعلی صارم کلالی
هواداران پان ایرانیسم درگذشت سرور حسنعلی صارم کلالی از پیشگامان نهضت پان ایرانیسم را به همه پان ایرانیست ها، ملی گرایان و ملت ایران تسلیت میگوید. یادش گرامی، روانش شاد و راهش پر راهرو باد.
پاینده ایران
هواداران پان ایرانیسم در برون مرز
حسنعلی صارم کلالی
قهرمان میمیــرد و افســانهوار * در دل ما جاودانی میشود
میشود خورشید و از آفاق دور * شمـع راه زنگانـی میشود
حسنعلی صارم کلالی انسان آزادهای که عمری در راه تحقق آزادی و مردمسالاری در ایران تلاش کرد، ما را تنها گذارد و به ابدیت پیوست.
درگذشتِ شادروان حسنعلی صارم کلالی که برای ِ من همچون برادری بزرگ محسوب میشد، ضربهای سنگین و خبری دردناک و باور نکردنی بود.
صارم کلالی نخستین دبیر خوب ملت ایران بر بنیاد پان ایرانیسم بود که پس از کنارهگیری ِ داوطلبانه از دبیری ِ حزب، مسئولیت شورای مرکزی حزب ملت ایران را بر عهده داشت.
یاد و خاطرهیِ این بزرگمردِ آزاده، آزاداندیش، آزادیخواه و میهندوست برای خانواده و همهی ِ دوستانش و نیز رهروان نهضت ملی و هموندان حزب ملت ایران همواره گرامی خواهد ماند.
روانس شاد
پاریس – هوشنگ کردستانی
***
نمونه های مقاومت منفی در کشورهای ديگر
از کتاب مبارزه موثر برای دموکراسی نوشته ی دکتر همایون مهمنش
مسائل هر کشور با ساير کشورها متفاوت است و مقاومت منفی در هر کشور ويژگی های خود را دارد. با وجود اين مروری بر نمونه های مقاومت منفی در کشورهای ديگر دنيا ميتواند آموزنده باشد و ايده های جديدی به ما بدهد. در زير به بررسی کوتاهی از مبارزات مردم هند برای کسب استقلال، سياهپوستان آمريکا برای رفع تبعيض نژادی و مردم آلمان شرقی برای اتحاد با آلمان غربی و رسيدن به دموکراسی ميپردازيم. بعضی از اين جنبش ها با رهبری فرد ی توام بوده اند اما انقلاب مشروطيت خود ايران که با رهبری جمعی پيروز شد، نشان ميدهد که رهبری فردی شرط پيروزی مبارزات آزادی خواهانه نيست.
هندوستان، مهاتما گاندي
در اواخر قرن نوزدهم يک اقليت هندی در آفريقای جنوبی اقامت داشت که تجار کوچک و کارگران روز مزد را در برميگرفت. آنها از جمله در زمين های نيشکر کار می کردند و تحت ستم شديد و قربانی تبعيضات نژادی بودند، ماليات بسيار سنگينی ميدادند، حق انتخاب نداشتند، فقط ميتوانستند در محل های خاص زندگی کنند، شب ها حق بيرون رفتن از محل سکونت خود را نداشتند، ازدواج آنها غير رسمی بود و حتی در قطار مسافربری نيز از حقوق مساوی با ديگران برخوردار نبودند.
در چنين شرايطی گاندی از 1894 اقداماتی را رهبری کرد که از تبليغ قانونی تا زير پا گذاشتن جمعی و آشکار و دور از خشونت قوانين را شامل ميشد. او طرز فکر “ساتياگراها” را تکامل داد که ترجمه ناکامل آن “نيرو گرفتن از حقيقت و عشق” است. اين طرز فکر اساس جنبش کسب حقوق اجتماعی شد. هندی ها برای اعتراض به قوانين تحقير آميز ثبت احوال، با آرامش مراکز ثبت را اشغال کردند. هزاران هندی اوراق ثبت خود را سوزاندند. عده زيادی از آنها بدون مجوز در خيابان ها خريد و فروش کردند تا دستگير و به زندان منتقل شوند و زندان ها با دستگيری آنها پر شود. گاندی هم دستگير شد. متعاقبا بانوان هندی وارد مرکز زغال ترانسوال شده و کارگران معدن را به اعتصاب فرا خواندند و پليس به استفاده از شلاق و اسلحه عليه اعتصاب کنندگان متوسل شد.
اما زمانی که کارگران سفيد پوست راه آهن دست به اعتصاب زدند، گاندی تظاهرات اعتراضی را که از قبل تدارک شده بود به تعويق انداخت زيرا نميخواست از ضعف حريف برای پيشبرد اهداف خود استفاده کند. با اين اقدام گاندی افکار عمومی را به سوی خود جلب کرد و اين باعث شد که دولت وقت به شدت تحت فشار قرار گيرد، ماليات سرانه را بردارد و ازدواج خانواده های هندی را دوباره به رسميت شناسد.
از سال 1914 گاندی که به هندوستان بازگشته بود به مبارزه آزاديخواهانه خود عليه استعمار انگلستان اين بار در هند ادامه داد. او تحريم توليدات نساجی انگلستان را شروع کرد. در دهات هند استفاده مجدد از چرخ نخ ريسی و کارهای دستی به راه افتاد. هندی ها توانستند با توليد دستی حوله، انحصار نساجی انگليس را بشکنند. اين جنبش جمعی، با تعمير دهات خراب شده توام بود.
در سال 1918 دولت قانون رولات بيل را تصويب کرد که در دادگاه های مخفی بدون امکان تجديد نظر مجازات های سنگينی عليه مظنونين به آزادی خواهی را معين می کرد. گاندی مردم را به يک “ساتياگراها” در سطح ملی فرا خواند که نوعی اعتصاب عمومی با تعطيل مغازه ها، برگذاری ميتينگ ها، پخش اعلاميه های ممنوع و زير پا گذاشتن قانون را در بر می گرفت. پاسخ دولت استعماری اعمال خشونت بود. گاندی کوشش داشت هر برنامه اعتراضی را دقيقا مشخص کند و آن را حتی الامکان توسط افراد مطمئن و تعليم ديده و مناسب عملی گرداند. ساتياگراهی ها در ضمن نقش معلم، مبلغ صلح و مشاوران کشاورزی را برای دهقانان داشتند. عده زيادی از مردم هند دست به اقداماتی می زدند که پليس آنها را دستگيرکند. گاندی بارها دستگير شد و پس از دستگيری دست به اعتصاب غذا زد. اين اقدام وی هر بار حاکمين را به علت محبوبيت او در ميان مردم، دچار ترديد و مشکل ميکرد. نمونه های ديگر اعتصابات بدون خشونت عدم پرداخت ماليات بود که گاندی در زمان برگذاری آنها انعطاف پذيری زيادی نشان داد و در مواردی حتی با انگليسی ها همکاری کرد، تا روشن سازد که هدف او دشمنی به هر قيمت و استفاده از هر وسيله ای نيست. مقاومت مردم هند به رهبری گاندی اوج گرفت و او در سال 1930 استقلال هند را اعلام کرد.
برای نشان دادن مخالفت با ماليات نمک که ظالمانه و از جانب استعمارگران وضع شده بود 79 نفر داوطلب به راه افتادند تا در ساحلی که در فاصله 241 مايلی آنها قرار داشت، با برداشتن نمک به ماليات نمک اعتراض کنند. در طول راه هزاران نفر به آنها پيوستند. مردم هند در همه جا سعی در توليد نمک کردند. قانون گذاران و ادارات توان اقدام را از دست داده بودند. سربازان از تير اندازی به تظاهر کنندگان امتناع ميکردند، 60 هزار نفر دستگير شدند ولی حتی معدن نمک دولت به اشغال مردم در آمد.
برای آشتی ميان طرفداران آئين بودا و مسلمانان و برای پايان دادن به آئين اجتماعی تبعيض کاستی و رفتار تحقير آميز با “نجس” ها، گاندی بارها اعتصاب غذا نمود و 1200 مايل پياده روی کرد. او با اعمال احترام آميز و بدون خشونت خود انگليسی ها را قانع کرد که از خواسته های امپرياليستی خود در مقابل هند صرفنظر کنند. بطور عمده در اثر نفوذ گاندی بود که انگليسی ها از اين مستعمره خود خسته شدند. پس از جنگ دوم جهانی دولت انگليس پس از مذاکراتی، استقلال هند را پذيرفت. گاندی به دنبال قدرت نبود و هيچگاه رياست حزب کنگره را نپذيرفت و تا آخر عمر رابط بين مردم و اين حزب بود.
آمريکا، مارتين لوتر کينگ
حدود 100 سال از پايان دادن به برده داری در آمريکای شمالی توسط آبراهام لينکلن گذشته بود. اما هنوز تبعيض نژادی در محل کار، مدارس، وسائل نقليه عمومی، بناهای دولتی، فروشگاه ها و رستوران ها ی آمريکا محسوس و جو دشمنی سياه و سفيد حاکم بود. در سال 1955 در مونتگمری ايالت آلاباما يک اقدام نژاد پرستانه در يک اتوبوس به تحريم اتوبوس از طرف شهروندان سياهپوست منجر شد و مسئوليت رهبری اعتصاب توسط سياه پوستان محل به کشيش باپتيست مارتين لوتر کينگ محول گرديد. وی در تجمعی در کليسا گفت “ما از اينکه تحقير و اينطرف و آنطرف رانده شويم خسته شده ايم”. سياهپوستان شهر 381 روز تحريم را ادامه دادند تا شرکت اتوبوس رانی به ورشکستگی نزديک شد و دادگاه عالی ايالات متحده تبعيض نژادی در وسائل نقليه عمومی را خلاف قانون اساسی اعلام داشت. بدنبال اين حادثه، تظاهرات، ميتينگ های بدون خشونت و شکايت های قانونی در سراسر آمريکا به راه افتاد. با در پيش گرفتن اعتصاب های نشسته (sit in) در رستوران ها، کتاب خوانی (read in) در کتاب فروشی ها، زانو زدن (kneel in) در کليسا ها، شنا کردن (swim in) در استخرها و خريد (shop in) در مغازه ها، سياه پوستان نيز آرام آرام به اين اماکن که در آغاز فقط مخصوص سفيدپوستان بود راه يافتند.
سياهپوستان همراه با سفيد پوستان علاقمند، مشترکا در تظاهرات گوناگون عليه بی عدالتی و سرکوب اعتراض می کردند. کينگ دائما از همه می خواست که عليه پليس و ترور نژادی با خشونت برخورد نکنند. پليس ها در زير نگاه دوربين خبرنگاران با ماشين آب پاش و سگ به سياهپوستانی که در حال آواز خواندن بودند حمله می کردند ولی اين حملات خود باعث کسب محبوبيت سياهپوستان ميان سفيد پوستان و افکار عمومی جهان ميشد.
در ايالات جنوبی آمريکا فقط 10 درصد سياهپوستان حق رای داشتند. سياهپوستان با برنامه های تبليغی و اقدامات بدون خشونت توانستند تعداد سياهپوستان صاحب حق رای را در انتخابات چند برابر کنند و بدين وسيله عده ای از ميان ايشان به مقامات دولتی انتخاب شدند. “عدم همکاری با سيستم بی عدالتي” و فراخواندن به عدم رعايت قوانين دور از عدالت برای کسب حقوق شهروندی بود.
بسياری از سفيد پوست ها تحمل تخفيف تبعيض نژادی را نداشتند: نامه های تهديد آميز، سو قصد با بمب و تروريسم نژاد پرستانه عکس العمل آنان بود. کينگ پاسخ ميداد: ما بايد برادران سفيد خود را بدون توجه به اينکه با ما چه ميکنند، دوست بداريم.
در حين کشمکش ها دستگيری های وسيع و از جمله دستگيری رهبران مبارزه برای حقوق شهروندی در جريان بود. اوج اين جنبش در 1963 بود که بيش از يک ميليون تظاهر کننده خيابان های آمريکا را پرکردند. در اوت 1963 دويست و پنجاه هزار نفر از ايالت های مختلف آمريکا يک راه پيمائی بسوی واشنگتن، که اين شهرهرگز آنچنان تظاهراتی را به خود نديده بود ترتيب دادند. دولت مجبور شد خود را در راس همه نيروهائی قرار دهد که تقاضای بحث در مورد طرح قانون موثری در کنگره را داشتند.
مارتين لوتر کينگ مبارزه برای تساوی نژاد را بخشی از مبارزه برای صلح می دانست و به فعاليت خود برای صلح جهانی می افزود. در 1964 وی موفق به دريافت جائزه نوبل صلح گرديد و در سخنرانی خود به مناسبت دريافت اين جائزه گفت:
“زمان آن فرا رسيده است که با تمام قوا جنگی عليه فقر به راه اندازيم!” و افزود “اين واقعيت که انسان ها غالب اوقات خطر يک جنگ اتمی را از مغز خود دور ميکنند، خطر چنين جنگی را کم نمی کند” و “ما بايد مسابقه تسليحاتی را به يک مسابقه برای صلح تبديل کنيم”.
آلمان شرقی، تظاهرات دوشنبه ها
تظاهرات روزهای دوشنبه در ژوئن 1989 شروع شد(21). بخش هائی از مردم آلمان شرقی که به کليسا نزديک بودند تصميم گرفتند از ماه سپتامبر پس از ملاقات و نماز دوشنبه در کليسا به تظاهرات دست زنند. لازم به توضيح است که بر خلاف جمهوری اسلامی کشيش های کليسا اگر هم می خواستند نميتوانستند از اين حرکت برای استقرار حکومت کليسا استفاده کنند.
در اولين تظاهرات بتاريخ دوشنبه 4 سپتامبر 1989 تقريبا 1200 نفر شرکت کردند که قبل از همه چيز خواهان آزادی مسافرت به خارج کشور خود بودند. در دوشنبه های بعد نيروهای انتظامی عليه تظاهر کنندگان وارد عمل شد. در 25 سپتامبر 5000 نفر و يک هفته بعد در 2 اکتبر، بيست هزار نفر به تظاهرات در شهر پرداختند. خواست تظاهر کنندگان ديگر آزادی مسافرت به خارج نبود. شعار جديد “ما در اينجا می مانيم” بود که همراه با خواست اصلاحات اساسی درآلمان شرقی طرح ميشد. اينجا هم نيروهای انتظامی کوشش داشتند به تظاهرات خاتمه دهند اما نيروی آنها کافی نبود.
تظاهرات دوشنبه و عکس العمل قدرت دولتی در دوشنبه بعد، 9 اکتبر، کيفيت جديدی يافت. قبل از تظاهرات، واحد های پليس «خلقي»، نيروهای امنيت حکومت و نيروهای ارتش ملی در لايپزيک جمع شدند تا تظاهرات وسيعی راکه انتظارش می رفت سرکوب کنند. از جانب ديگر قبل از تظاهرات سه نفر از اعضا عالی رتبه حزب واحد سوسياليستی آلمان در نوشته مشترکی دعوت به عدم استفاده از خشونت نمودند.
اين دعوت و همچنين خودداری شوروی، تحت رهبری گورباچف، که دخالت نظامی در اين کشور را رد کرد همراه با تظاهرات وسيع هفتاد هزار نفر از مردم که قدرت حاکم را از حمله به تظاهرات بيمناک می ساخت، کمک کردند که اين تظاهرات بطور صلح آميزبرگذار شود. در اين روز مردم برای اولين بار شعار می دادند ” ملت مائيم”، شعاری که به زودی به شعار سرنگونی صلح آميز حکومت آلمان شرقی تبديل شد.
دوشنبه 16 اکتبر 1989 صدو بيست هزار نفر از تمام آلمان شرقی در لايپزيک در تظاهرات شرکت کردند. نيروهای امنيتی بار ديگر جلو نيامدند. دو روز بعد هونکر (Honecker) از تمام مسئوليت های دولتی و حزبی خود استعفا کرد. در دو دوشنبه بعدی صدها هزار نفر از مرکز لايپزيک عبور کردند و در همان زمان جنبش اعتراضی سراسر آلمان شرقی را فرا گرفت بطوری که روز 9 نوامبر 1989به باز شدن ديوار برلين، مرز بين آلمان غربی و شرقی و بالاخره اتحاد بين آنها انجاميد.
***
ایران و قطر
برگرفته از تارنمای شهربراز
در خبرها آمده است که گویا قرار است پروازهای داخلی ایران به خط هواپیمایی شیخنشین قطر داده شود. از سوی دیگر هم شنیدهام این خط هوایی پروازهایی از امریکای شمالی به قطر گذاشته است و ایرانیان ساکن امریکای شمالی به این پرواز علاقه نشان دادهاند زیرا دیگر لازم نیست با چند پرواز و ساعتها انتظار از راه اروپا به ایران بیایند.
شاید از دید کاسبکارانه و به اصطلاح امروزی برخی ایرانیان «بیـــــزیــــنس» این موضوع طبیعی باشد اما برای من جای پرسش است که چه گونه برخی از همین ایرانیان، به ویژه در لوس آنجلس و امریکا شبانهروز به عربها دشنام میدهند و از «نژاد آریایی» سخن میگویند و گلویشان را برای «خلیج همیشه فارس» پاره میکنند اما وقت عمل که میرسد ناگهان یاد آرامش خیال و آسودگی سفر و «بیــــــزیـــــنس» میافتند.
همچنین باید از مسئولان پرسید چرا کار کشور ما به جایی رسیده است که حتا پروازهای داخلی را هم باید به شیخنشین کمجمعیت و اما پررو و گستاخی چون قطر بسپاریم که طبق آمارها، سالهای سال است که چندین برابر حق خود از حوزههای مشترک نفتی پارس جنوبی، نفت و گاز استخراج میکند و به فروش میرساند و حق مردم ایران را در روز روشن میخورد. و از سوی دیگر برای ایران شاخ و شانه میکشد و با صرف همین پولهای دزدیده شده از مردم ایران، بر خلاف همهی پیمانهای جهانی و نامهای رسمی و پذیرفته شده در سازمان ملل، نامی جعلی را برای «خلیج فارس» تبلیغ میکند. و باز هم پا را از این فراتر گذاشته، مالکیت ایران را بر جزیرههای ایرانی تنب کوچک و بزرگ و ابوموسا به چالش میکشد و علیه ایران بیانیه صادر میکند.
به قول ناصر خسرو:
زی تیر نگه کرد، پر خویش برو دید —– گفتا «ز که نالیم؟ که از ماست که بر ماست»
***
یادی از 25 آبان سالروز شهادت سردار هفت کشور
بر گرفته از تارنمای سازمان جوانان حزب پان ایرانیست
در ۲۵ آبان سالروز شهادت سردار ملی، ستارخان، یاد آن بزرگ مرد تاریخ ایران را گرامی می داریم.
***
پان ایرانیستهای دربند و زندانیان سیاسی را آزاد کنید.
***
تارنمای هواداران پان ایرانیسم:
www.paniranism.net
تارنمای نامه پان ایرانیسم
http://paniranism.info
فیسبوک هواداران پان ایرانیسم:
www.facebook.com/paniranism
تارنمای حزب پان ایرانیست:
http://paniranist.org
تارنمای سازمان جوانان حزب پان ایرانیست:
http://paniranist.info
تارنمای تریبون آزاد پان ایرانیست در خوزستان:
www.pan-iranist.net
کانال یوتیوب حزب پان ایرانیست
http://www.youtube.com/paniranistparty
فیسبوک حزب پان ایرانیست:
www.facebook.com/paniranistparty
حزب پان ایرانیست
همبستگی ملی . یکپارچگی ایران . حاکمیت ملت
هم میهن گرامی: برای ایرانی یکپارچه، آزاد، آباد، سربلند و دمکرات با حاکمیت ملت به ما بپیوندید.
iran@paniranism.info
http://www.paniranist.org/a.htm